... زمين و زمان مي چرخند و با خود آدمي را مي چرخانند... هر روز مثل روز قبل ، بدون هيچ زحمتي شروع مي شود و آنچه قرار است اتفاق بيفتد ، پشت سر هم رديف مي گردد؛ و اينگونه رنج آغاز مي شود... سروکله زدن با عشق هاي رنگارنگ ، رويارويي با خيانت ها، جنايت ها ، نداشتن ها و داشتني هاي زودگذر و... مدام او را از اين شاخه به آن شاخه مي پراند .
هر روز به ناچار مي گذرد و فکر يکنواخت آدمي تکرار شده ، خواسته ها و انتظاراتش از زندگي بيشتر مي شود . پس دوندگي مي کند و سگ دو مي زند تا شايد بي قراريهاي روزگارش را پاياني يابد و در آرامشي عميق غرقه شود؛ اما با اين همه در درون خالي خويش غوطه ور است !
به خاطر توقعات بالا و آرزوهاي ناممکنش ، بي قراريها يکي پس از ديگري مي آيند و او را دچار افسردگي مي کنند ، حتي در خواب کابوس ها و روياها به سراغش مي آيند؛ و خواب آئينه اي مي شود در مقابل بيداري پردغدغه اش .
هر چه از کودکي اش فاصله مي گيرد ، چشم هايش بيشتر و بيشتر از ديدن زيبايي هاي زندگي محروم مي شود و براي گذران زندگي دو روزه ، خود را در بحران هاي گونه گون ديوانه تر مي کند؛ غافل از اين که در اين دنياي بي انتها ، آدمي با همه ي تواناييها و تمدن غني اش ، ذره اي بيش نيست و راز هبوطش بر زمين ايفاي نقش اول نمايش مضحکي به نام زندگيست : « ميزي براي کار... کاري براي تخت... تختي براي خواب ... خوابي براي جان... جاني براي مرگ... مرگي براي ياد... يادي براي سنگ... اين بود زندگي؟!»
براي زمين فرقي نمي کند که وزن آدمي را تحمل کند يا وزن صخره اي هموزن آن را .« به شبنمي مي ماند آدمي و عمر چهل روايتش... به لحظه ي رؤيت نور ، بر سطح سبز برگي مي لغزد و بر زمين مي چکد ... تا باري ديگر و کي ؟ و چگونه ؟ و کجا ... ؟»
آدمي بايد به خاطر داشته باشد که خود مسئول سرگرداني و مشکلات و دزد آرامش خويش است نه کسي ديگر؛ چرا که خود در انتهاي هر تفکري نشسته و بي خود و بي جهت همه ي بايدها و نبايدها و افکار و دغدغه هاي درست و نادرست انبار شده ي ذهني را زير و رو مي کند. پس چه خوب است که با چشم هاي کودکي اش زندگي را ببيند ! « سلام. خداحافظ. چيز تازه اگر يافتيد ، بر اين دو اضافه کنيد تا بل باز شود اين در گمشده بر ديوار ! »
هر روز به ناچار مي گذرد و فکر يکنواخت آدمي تکرار شده ، خواسته ها و انتظاراتش از زندگي بيشتر مي شود . پس دوندگي مي کند و سگ دو مي زند تا شايد بي قراريهاي روزگارش را پاياني يابد و در آرامشي عميق غرقه شود؛ اما با اين همه در درون خالي خويش غوطه ور است !
به خاطر توقعات بالا و آرزوهاي ناممکنش ، بي قراريها يکي پس از ديگري مي آيند و او را دچار افسردگي مي کنند ، حتي در خواب کابوس ها و روياها به سراغش مي آيند؛ و خواب آئينه اي مي شود در مقابل بيداري پردغدغه اش .
هر چه از کودکي اش فاصله مي گيرد ، چشم هايش بيشتر و بيشتر از ديدن زيبايي هاي زندگي محروم مي شود و براي گذران زندگي دو روزه ، خود را در بحران هاي گونه گون ديوانه تر مي کند؛ غافل از اين که در اين دنياي بي انتها ، آدمي با همه ي تواناييها و تمدن غني اش ، ذره اي بيش نيست و راز هبوطش بر زمين ايفاي نقش اول نمايش مضحکي به نام زندگيست : « ميزي براي کار... کاري براي تخت... تختي براي خواب ... خوابي براي جان... جاني براي مرگ... مرگي براي ياد... يادي براي سنگ... اين بود زندگي؟!»
براي زمين فرقي نمي کند که وزن آدمي را تحمل کند يا وزن صخره اي هموزن آن را .« به شبنمي مي ماند آدمي و عمر چهل روايتش... به لحظه ي رؤيت نور ، بر سطح سبز برگي مي لغزد و بر زمين مي چکد ... تا باري ديگر و کي ؟ و چگونه ؟ و کجا ... ؟»
آدمي بايد به خاطر داشته باشد که خود مسئول سرگرداني و مشکلات و دزد آرامش خويش است نه کسي ديگر؛ چرا که خود در انتهاي هر تفکري نشسته و بي خود و بي جهت همه ي بايدها و نبايدها و افکار و دغدغه هاي درست و نادرست انبار شده ي ذهني را زير و رو مي کند. پس چه خوب است که با چشم هاي کودکي اش زندگي را ببيند ! « سلام. خداحافظ. چيز تازه اگر يافتيد ، بر اين دو اضافه کنيد تا بل باز شود اين در گمشده بر ديوار ! »




























